بدو ورود تصویر روشنی از زمینه های فعالیت فرهنگی مرتبط به ورزش، در ذهن نداشتم . بی پروا بگویم، نمی دانستم در این جغرافیای جدید، اساسا "فرهنگ" چه نسبتی با گزاره اصلی ـ ورزش ـ دارد. اکنون اما رفته رفته و با درگیر شدن در فضای اجرایی تصاویر نسبتا روشنی برایم به نمایش درمی آید.
فوری ترین برداشت من این بوده که ورزش، حوزه مهجور و کمتر شناخته شده ای از "فرهنگ عمومی" است، حوزه ای که همانند دیگر حوزه ها،از دو مولفه " فرم و محتوا" تشکیل شده است . فرم در ورزش یعنی "تن و بدن" و محتوا هم یعنی هر آنچه به "جان و روان " آدمی مرتبط است .
آلانی که این کلمات را می نگارم به صرافت و صراحت دریافته ام که در نظام ورزشی ما فرم بر محتوای غلبه دارد،قطعی! به بیانی آن اندازه که به ساختن بدن و تن ورزی اهتمام می شود،کمترین توجه ای به "تربیت جان" و روان آدمی نمی شود و این همان "حلقه مفقوده ای" است که بعدها درباره اش بیشتر خواهم نوشت.
می گویمش: میز زیبایی است!
می گویدم: همینطور است ... آنرا از ملزومات اسقاطی فرهنگسرا جسته ام!
با تعجب می پرسم: اسقاطی!
در پاسخ می گویدم : آری! این میزی است مربوط به جشنهای 2500 ساله (سال 1355) که در میان ملزومات اسقاطی قرار داشت ... پیدایش کردم ... دستی به سر و رویش کشیدم و اینچنین آماده اش کردم!
نمی توانم تحسینش نکنم؛ به وجد آمه بودم ...
با خود می گویم این که نوسازی یک میز است ... "احیاء" و نوسازی یک انسان چه باشکوه و جان افزاست...
هم سن هستیم و در دوران جنگ و دو سه سالی پس از آن ـ که همچنان در شیراز زندگی می کردم ـ با هم به کار فرهنگی مشغول بودیم؛ از راه اندازی گروه سرود و نمایش و مطالعات سیاسی گرفته تا اردوهای رزمی و مراسم مناسبتی ... هنوز هم خود را بابت از دست دادن فرصت جنگ بی پروا ملامت می کند... اگرچه دانش آموخته رشته مکانیک شریف است اما تا پیش از ازدواجش ـ که با بیست سال تاخیر نسبت به من در همین اواخر انجام گرفت! ـ درآمد ثابتی نداشت و هرچه را دشت می کرد، خرج اردوهای جهادی و مراسم بزرگداشت شهدا و شبیه اینها می نمود. می گوید اخیرا برای خودش در آمدی با حقوق 344 هزار تومانی تعریف کرده (فروش نوشت ابزار به دانشجویان ایثارگر)!
پریروزها به خانه امان آمده بود...
با بی شکیبایی و برای "ارزیابی اوضاع فرهنگی"(به قول خودش!) از من می پرسد: "فلانی! آیا کار فرهنگی امروز هم مانند آن ایام است؟"
" والله چه بگویم!" با دستپاچگی، من در جوابش می گویم...
به خودم می آیم و سپس ادامه می دهم : "خوب خیلی فرق کرده ... خواست و ذائقه مخاطب تغییر کرده... نگرش و منش کارگزاران فرهنگی متحول شده ... تعاریف و ادبیات کار دچار دگرگونی شده ... موضوعاتی قیمت پیدا کرده که آن زمان محل توجه نبود... در عوض موضوعاتی که یک دوره ارزشمند بودند امروز دیگر چندان مورد خواست و علاقه نیست ..."
سر می پیچاند و با چشمانی گرد به افق خیره می شود و می گوید:"راست می گویی! راست می گویی!" ...
به من فرصت نمی دهد! تیز میگوید : "راستی امسال برای شهدا محل مراسم بزرگداشت خواهیم داشت! پایه هستی؟" ... !
می گوید: " اگر از مراجعه کنندگان به مراکز فرهنگی وابسته به شهرداری، بابت بخشی از خدماتی که برایشان ارائه می کنیم، مبلغی را دریافت کنیم، علاوه بر تامین سهمی از هزینه ها، آنان خود مصّر خواهند بود تا بابت مبلغی که داده اند، با جدیت بیشتری در برنامه ها شرکت کنند، به تعبیری کار را بی قیمت نخواهند کرد..."
می افزاید: " مثلا تور تهرانگردی رایگان که برگزار می کنیم ـ علی رغم ثبت نام بیش از ظرفیت مقرر ـ بسیاری به دلایل واهی از جمله فراموشی ... نمی آیند، اما اگر بابت همین تور، هزینه ای از متقاضی گرفته شود، او می کوشد به هر شکل ممکن از تور استفاده کند!... "
سپس نتیجه می گیرد: " بهتر است خدمات فرهنگی عرضه شده بی قیمت نباشد و ما به ازاء آن هزینه ای از متقاضی خواسته شود...:
پیش خود می گویم:
آیا کار رایگان، همان کار بی قیمت است؟ آیا کارهای رایگانی هم هستند که اتفاقا قیمت داشته باشند و یا بالعکس؟
چه چیزی کارهای رایگان را ، قیمتی می کند و چه عواملی، کارهای قیمتی را بی قیمت و بی ارزش؟
آیا اگر ما بدون مهندسی اجتماعی دقیق، رابطه خود با مخاطب را دائما بر پایه " پول از تو و کار از من" تعریف کنیم، موفق به جذب و اثرگذاری بر وی خواهیم بود؟...
راستی چرا مخاطب از خدمات رایگان فرهنگی ـ به زعم این همکار ـ کمتر استفاده می کند؟ آیا می توان گفت که مخاطب، بهاء می دهد تا قیمت ببیند؟...
بر این باورم که "کار پرورشی" و "جهت تربیتی" در فعالیتهای فرهنگی ما ، حجمی ناچیز و وزنی سخیف را به خود اختصاص داده است. در عوض تا دلتان بخواهد در امر تبلیغ و سپس آموزش، یکه تاز و مرد عملیم!... کم نیست حجم گمراه کننده ای از تبلیغ درباره اقدامات و فعالیتهایی که از دور خوش خصال و از نزدیک بد سگالند و ایضا اندک نیست، "فراگرفتنی هایی" که فکر را بسان کُمبزه! متورم و روان را چون کمد آقای ووپی! ـ در کارتون تنسی تاکسیدو و چاملی ـ در هم و آشفته می سازد...
بخشی از این کم رغبتی و ضعف استقبال از کار پرورشی، صد البته که ریشه در ماهیت آن دارد!
"پروردگار " در مقام پرورش دهنده، علاوه بر "ارائه شناخت" و "افاضه معرفت"، خود را با "پرورش گیرنده" در تلاطم و شدائد، همراه می سازد، حال آنکه " آموزگار" موزّع دانش و شناخت است و بر پایش و افزایش معلومات در "دانش آموز" اهتمام دارد و "مبلغ " نیز بر آن است تا " مخاطب" را به رهروی و همراهی، تحریک کرده و ترغیب سازد!
خداوند باری، خود را بدواً در مقام "پروردگار" می شناساند و سپس بر جایگاه "آموزگاری" خویش استناد می جوید:
اقرا باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقرا وربک الاکرم * الذی علم بالقلم * علم الانسان ما لم یعلم (96/1-5)
و نیز در جای دیگر بر تقدم پرورش و تربیت بر آموزش و تعلیم تاکید می نماید :
هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمة وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین ﴿62/2)
یاد و خاطر امام (ره) بخیر! همواره بر تقدم تربیت به تعلیم تاکید داشتند؛ بزعم ایشان حتی، دانستن علم توحید هم، بدون تربیت و تزکیه، بیفایده خواهد بود! همین نگاه باعث می شد که چیزی مثل جنگ و جبهه های آن در سایه سار حضور او (ره)، "پرورشگاه" و دانشگاه تربیت " آدم " شوند... به تعبیر زیبای رهبر انقلاب "فتح الفتوح امام، ساختن جوانان مؤمن، مخلص، سالم، صادق ، بی اعتنای به شهوات و دلهای متوجه به سمت خدا بود".
چه کودکانه سرمایه های انسانی جامعه خویش را تلف می کنیم!...
دیروز یکی از گرامی همکاران سابق، در مجموعه ... را ملاقات کردم. مشعوف از دیدنش، جویای احوال شدم. وی که به دلیل بصیرتش در کار فرهنگی و قوت دَرکَش از امور اجتماعی، همواره نزد من، شأنی ارزنده و جایگاهی والا مرتبه داشته و البته دارد، بی آنکه بخواهد رنجیده ام کند و یا بتواند راز رنجوری اش را از من پنهان سازد، گفت که مدتی است که مدیر بالا دستی، به دلایلی ـ که به زعم من نامقبول می نمود ـ عذرش را خواسته و او در پی یافتن جایگاهی کارشناسی ـ و نه مدیریتی ـ این سوی و آن سوی واحد سازمانی اش را درمی نوردد!...
آزرده شدم و ساکت و خیره، به فکر فرو رفتم؛ در عین حال، به دلیل اعراض از قضاوت احساسی و همچنین احترامی که برای آن "مدیر بالادستی" مورد اشاره قائل بودم، آن لحظه، از نکوهش تشخیص وی اباء کردم ...
اما واقع اش اینکه نمی دانم چرا ما اینگونه ـ ناشیانه و هزل ـ سرمایه های اصیل مجموعه هایمان را دستمالی و تلف می کنیم ... مگر نه اینکه "موضوع و مسیر و منتهای کار فرهنگی" انسان است و تحقق این همه جز با پاسداشت منزلت آدمی نا ممکن و دست نیافتنی است.
پس با نگاهی به آینده، درست "تدبیر" کنیم!
دهه اول شکل گیری نظام اسلامی، مقارن با حیات پر برکت حضرت امام (ره) ، در میان افراد و دستجات مختلف حکومتی، بحثهای داغی درباره " نحوه برداشت و استنباط از احکام فقهی" در می گرفت.
جماعتی بر این باور بودند که نباید با تفسیر به رأی از آیات و احادیث زمینه بدعت در دین و مآلا فروپاشی و اضمحلال آن را مهیا کرد. احکام صریحی که برگرفته از آیات و روایات اند ، مطلقند و تغییر ناپذیر؛ از این رو تصرف و برداشتی غیر از آنچه که با صراحت آنان در تعارض است ، انحراف از دین شده، جایی برای اجتهاد و استنباط از این دسته از احکام وجود ندارد.
به عنوان نمونه:
- شرع انور، مصادیق زکات را گندم ، جو و کشمش … دانسته، پس دایره مصادیق آن، منحصرا همین موارد است و غیر آن جایز نیست…
- با توجه به تاکید شارع مقدس مبنی بر تخصیص اعتبارات حاصله از زکات به امور فقرا و درماندگان، اختصاص آن به سایر امور مثلا توسعه بخش زیربنایی ، حرام و مذموم است…
- با توجه به اینکه "شرط بندی" از سوی شارع مقدس، صرفا برای دو ورزش اسبدوانی و تیراندازی مقرر شده، شرط بندی خارج از این مصادیق حرام و معصیت است…
- به دلیل صراحت دستور شارع مبنی بر حلیت استفاده از انفال و منابع طبیعی برای عموم شیعیان، بنابراین احدی نمی بایست متعرض شیعیان در استفاده از آن شود…
امام (ره) که "حکومت" را فلسفه عملی فقه در تمامی زوایای زندگی بشر می دانستند (صحيفه امام، ج21، ص: 290) بر این باور بودند که این گونه طرز تلقی و برداشت ، در کوتاه مدت می تواند منجر به بن بست رسیدن حکومت دینی در اداره جامعه شود:
يكى از مسائل بسيار مهم در دنياى پرآشوب كنونى نقش زمان و مكان در اجتهاد و نوع تصميم گيريها است. حكومتْ فلسفه عملىِ برخورد با شرك و كفر و معضلات داخلى و خارجى را تعيين مىكند. و اين بحثهاى طلبگى مدارس، كه در چهارچوب تئوريهاست، نه تنها قابل حل نيست، كه ما را به بن بستهايى مىكشاند كه منجر به نقض ظاهرى قانون اساسى مىگردد. شما در عين اينكه بايد تمام توان خودتان را بگذاريد كه خلاف شرعى صورت نگيرد- و خدا آن روز را نياورد- بايد تمام سعى خودتان را بنماييد كه خداى ناكرده اسلام در پيچ و خمهاى اقتصادى، نظامى، اجتماعى و سياسى، متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد(صحيفه امام، ج21، ص: 218).
بنابراین به جدیت برای تعدیل این باور اهتمام داشتند. یکی از سندهای ماندگار در این باره، نامه ای است که ایشان، خطاب به یکی از اعضاء دفتر استفتائات خویش ـ که حکم جواز امام (ره) برای بازی شطرنج را مورد انتقاد قرار داده ـ نوشته اند:
اينجانب لازم است از برداشت جنابعالى از اخبار و احكام الهى اظهار تأسف كنم. بنابر نوشته جنابعالى زكات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است كه ذكرش رفته است و اكنون كه مصارف به صدها مقابل آن رسيده است راهى نيست و «رِهان» ]شرط بستن[ در «سَبْق» ]مسابقه اسبدوانی[ و «رِمايه» ]تیراندازی[ مختص است به تير و كمان و اسب دوانى و امثال آن، كه در جنگهاى سابق به كار گرفته مىشده است و امروز هم تنها در همان موارد است. و «انفال» كه بر شيعيان «تحليل شده» ]حلال شده[ است، امروز هم شيعيان مىتوانند بدون هيچ مانعى با ماشينهاى كذايى جنگلها را ازبين ببرند و آنچه را كه باعث حفظ و سلامت محيط زيست است را نابود كنند و جان ميليونها انسان را به خطر بيندازند و هيچ كس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد، منازل و مساجدى كه در خيابان كِشيها براى حل معضل ترافيك و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است، نبايد تخريب گردد و امثال آن. و بالجمله آنگونه كه جنابعالى از اخبار و روايات برداشت داريد، تمدن جديد بكلى بايد از بين برود و مردم كوخ نشين بوده و يا براى هميشه در صحراها زندگى نمايند .. ( صحيفه امام، ج21، ص: 151).
برابر آنچه که نقل شد در اندیشه امام (ره)، احکام به مقتضای زمان و مکان و جنس مطالبات جامعه واجد تطور و تحولند.
اما غرض از طرح این مقدمه نسبتا مفصل، پاسخ گویی کلی برگرفته از سیره سیاسی امام(ره) به برخی شبهاتی است که هر از مدتی درباره وجاهت تاسیس مراکزی چون فرهنگسرا و خانه فرهنگ عنوان می شود.
احتجاجاتی که نوعا از سوی این گروه عرضه می شود آن است که :
- به گواهی تاریخ اجتماعی اسلام، یگانه مرکز فرهنگی در میان مسلمین مساجد بوده است…
- مراکز فرهنگی جدید مانند فرهنگسرا، بدنبال حذف و انحلال جایگاه و کارویژه مساجد در میان جوانانند.
- با تاسیس و رونق مراکز فرهنگی جدید ماهیت و مرکزیت سنگری مسجد ـ بعنوان پایگاههای مدافعه از انقلاب ـ مورد تحلیل و تهدید قرار گرفته است…
- تاسیس فرهنگسرا و خانه های فرهنگ طی سالهای اخیر، با تاسیس کاخهای جوانان در اواخر دوره ستمشاهی قابل تشبیه است…
در مجموع ، در هندسه تدابیر این عده :
- مطالبات دم افزون و نوشونده اجتماعی به ابتدایی ترین شکل ممکن، ساده سازی می گردد،
- تعریفی" این همانی" برای نقش و شأن اجتماعی هر دو مجموعه در نظرگرفته می شود،
- جامعه مخاطب هر دو مجموعه، یکی دانسته شده
- و مشابهت گروهی از برنامه ها دو مجموعه، بعنوان ضرورت هضم یکی دردیگری قلمداد می شود.
با گسترش مفهومی فرضیه این جماعت، تاسیس مدارس و دانشگاهها، سالنهای سینما، تئاتر، نگارخانه، موزه ، انواع ورزشگاه و حتی مدارس علمیه خارج از مجموعه مساجد با هدف معارضه با نقش آموزشی و فرهنگی مساجد تلقی می شود! و یا اینکه آن دسته از پایگاههای مقاومتی که طی سالهای گذشته از مساجد خارج می شوند و در محیطی مستقل مستقر گشته اند، گام در مسیر تخریب سنگر مدافعه از انقلاب و نظام گدارده اند! و… .
نتیجه قهری این جنس برداشت آن است که دایره خدمت عناصر متعهد به انقلاب و نظام در مراکز فرهنگی جدید رفته رفته تنگ تر می شود و آنچه که قرار است بعنوان فرصت و مزیت و سرمایه مدیریت فرهنگی کشور و انقلاب شناخته شود، به سهولت در شمار تهدیدات، آسیبها و آفات نظام اجتماعی جای می گیرد.
۱." نقد " به مثابه پیشرانه فرهنگ .
۲." تداوم و تكامل " در سرشت مديريت فرهنگي .
۳. نقش رسانه هاي ارتباط جمعي د ر " عمومي سازي " فرهنگ .
۴. ماهيت رسانه اي مراكز فرهنگي مدرن (فرهنگسرا ، خانه فرهنگ ...) .
۵. مراکز فرهنگی مدرن به مثابه رسانه جریان روشنفکری ( الیت و نخبگان صنفی) .
۶. ماهيت رسانه اي مساجد .
۷. جامعه شناسی مخاطبان هنر (هنرپذیر) .
۸. مقدمه ای بر موضوع " فرهنگ سنجی" .
۹. مناسبات اقتصادی هنر در جوامع در حال توسعه .
۱۰. ارزیابی گسسل فی مابین گفتمان رسمی و غیر رسمی فرهنگ .
نمي توانم قدرنشناسي كنم و ذات كبريايي را بواسطه فرصتي كه براي حضورم در سازمان مهيا ساخت ، سپاس نگويم . سازمان، دريچه جديدي از حقايق عالم را بر من گشوده ساخت... صورت تازهاي از واقعيت زندگي را برايم نمايان كرد ... و مرا با مردان و زناني آشنا نمود كه مصمم و مسئول، موجي از حس و اراده و شور و معنا را به مجاورين و همراهانشان منتقل ميساختند... .
وه! كه چه شورآفرين و روح افزا بود ،اين دمندگي و مواجي و مقارنهاش با قوس و قزح كرامت انساني!
يادآوري صحنه زيباي همراهي در سازمان ـ چه در تعب و سختي و چه در همواري و راحتي ـ هميشه برايم ارزنده خواهد بود... مبالغه نميكنم... انس و همراهي با فضايي اينچنين شريف، تحقق روياي صادقه من بود...
با عشق، به انتهاي حضورم در اين مجموعه ارزشمند انساني نزديك ميشوم! و حسن اولئك رفيقا!
چون زمينه حداحافظي جمعي حاصل نشد، بنظرم رسيد بدينگونه از كليه همكاران طلب حلاليت كنم!
بار ديگر يادداشت نهم آبان ماه سال گذشتهام را از نظر ميگذرانم :
ای نشسته بر پهنه عرش، ای مالک روز کیش مستی، چون قاصدکی ناتوان در امواج تحیر و خودخواهی رها و سرگردانم. دریاب مرا ، نه از آن رو که شایسته دریافتنت هستم ، بلکه از آن وجهه که تو سزوار دستگیری و استعانت درماندگانی! به پاس حرمت اشرف مخلوقات و سید کائنات احمد خوانده آسمان و محمد(ص) دانسته -زمین و تبار حْله نشین در نورش!
كتاب "دا "را دست گرفتهام! مجموعه خاطرات خانم زهرا سادات حسيني است . او كه خرمشهري است، مجموعه خاطراتش را از جنگ و روزهاي آن به دست چاپ سپرده است ...
بد جوري حس نوستالژيكم را زنده كرده است. زمان و زمين و فضايي كه اين خاطرات در آن شكل گرفته ، برايم كاملا آشناست. خرمشهر زندگي ميكرديم آن زمان ... نوجواني بودم كه بمدد انقلاب ، سني بيش از سن و سال ژنتيكياش را تجربه ميكرد. تا حوالي سقوط خرمشهر به همراه مادرم ـ كه مرادم بوده هميشه ـ با پدرم كل كل داشتيم كه بمانيم در شهر براي پايداري و حمايت از رزمندگان! اون دود و خون و هرمان و رنجي كه ،خانم حسيني در خاطراتش بدان اشاره دارد را با تمام وجود ميفهمم . چه گذشت بر ما !
توي روزهاي آخري كه از فرط بيآبي به خانه متروك همسايهها سر ميزديم تا شايد در منبع آبشان، مانده آبي پيدا كنيم ... گلوله هاي توپي كه در اطراف خانه مي نشست و ما را با تمام وجود براي لحظاتي ميهمان وادي تحير و استيصال ميكرد... زير راكتهاي رها شده از جنگندههاي شوم و منحوسي كه با پرواز در ارتفاع بسيار كم به اغراق بچهگانه ما ميشد خلبانهايشان را ديد ... با باران هميشگي تكههاي تركيده در آسمان گلولههاي ضد هوايي كه صدايش را در برخورد با طارمه پاركينگ خانهامان ميشنيديم ... زندگي زير سايه دود غليظ و سياهي كه رنگ خود را مديون هوا كردن عرض و مال و هستي يك ملت بي پناه بود... .
و در آخر سر آوارگي و هزيمت از شهر در حال سقوط ، در كسوت غربتزدگان سوار بر خاوري كه كف آن به پشگل گوسفندان مفروش شده بود ...
خوب خاطرم هست آنروزهاي سخت به همديگر ميگفتيم همه چيزمان فداي يك لحظه عمر امام ... .
كِي، خوانده ميشوي؟ تا مرا صدا زني!
كِي كَنده ميشوي؟ تا مرا ز جا كَني!
من شبانِ غفلتم ، شبچراي نفس خود
آفتابِ ذكر حق! رو نما به روشني
لات و هُبّل و عُزا، چيدهام درون دل
از حرا، درآ و گو، رمزِ بُت شكستني
هجرتم زمينه كن ، يثربم مدينه كن
ماه من دو نيمه كن، نيمهاي گسستني
در پيات زمانه را، جابجاي خانه را
گوشه و كناره را ، گشته ام چه گشتني!
- ارزيابي فاصله و بضاعت مان نسبت به آنها
- شناسايي اقدامات بديل و معوض از سوي ما
- داوري مستمر از حسن عمل خودي
- كسب انگيزه از پايش مداوم رقيب
- تعيين روند و تشخيص رفتار ديگري و ...
بهر حال ادبآموزي از بي ادبان پندي حكمت آميز از جناب لقمان است!
قصه توليد علم و دانش در جامعه بشري اين گونه است كه ما در يك اشل كوچك آن را تجربه كرديم.
ديروز ميزبان آقاي دكتر محمد خاني رييس فرهنگسراي ابن سينا بودم. آدمي است كه به علم و فضاي عالمانه دلبسته و از اين زاويه ، حرفهاي شنيدني زياد دارد. معتقد است كه رفتار عالمانه، مي تواند خلاء بسياري از آسيبهاي موجود را پر كند و توامان فرصتهاي تازه اي را براي كشور فراهم آورد. يك دو جين مثال و مصداق رنگارنگ از اينجا و آنجا براي اثبات مدعاي خود ارائه ميكرد. وي معتقده كه نگرش عالمانه به خودي خود به سامان بخشي نظام اخلاقي نیز كمك مي كند . اینگونه هم علم مويد اخلاق است و هم از اخلاقيات براي گسترش علوم می توان بهره گرفت... .
اول برنامه تبلیغی ـ اطلاع رساني. برنامه هايي كه به اعتقاد من غايت آن به "ارتقاء معلومات" ختم مي شود.
دوم برنامه هاي آموزشي ـ ترويجي. برنامه هايي كه تلاش دارند تا در منتهاي خود "نگاه" ها را اصلاح كنند. (اصلاح نگرش)
و سوم برنامه هاي پرورشي ـ تربيتي كه در پي تصحيح و اصلاح رفتار و رويه ها هستند. ( اصلاح رفتار)
سخت ترين رده برنامهاي را برنامههاي پرورشي ـ تربيتي مي دانم.كه معمولا متضمن دو بخش ديگر هم ميشود. اين بخش بدليل تداوم و استمرار و در عين حال حصول به دستاورد شهودي و ملموس، ارزنده و سرمايهاي است . بنيان سازندگي انساني جوامع ، منبعث از كار پرورشي و تربيتي است.
در دو دوره برنامه ريزي فصلي سازمان در سال جاري از مراكز فرهنگي خواسته ايم تا از ارائه برنامه هاي تبليغي ـ اطلاع رساني صرف اعراض كنند.
در گفتگو با یکی از روزنامه نگاران عنوان می کرد که ،برخی معتقدند تزریق یارانه به بخش فرهنگ، باعث سترون شدن و مرگ تدریجی اش می شود و دسته ای دیگر ، بضاعت فرهنگ در جوامعی چون جامعه ایران را ناچیزتر از این می دانند که بی حمایت و پشتوانه دولت بتواند روی پای خود بایستد و تداوم حیات دهد... .
در هر صورت آنچه مسلم است در بدو امر و ابتدای این تحول ، حداقل تا طی دوره گذار ، سختی و دشواری قابل توجه ای حاکم بر مدیریت مراکز فرهنگی خواهد شد.
کار هر یک از ما دستگاههای فرهنگی، به خودمان مربوط است! کما اینکه مطالبه و خواست مخاطب نیز به خودشان! و ... .
۱. خدمات آموزشي: اعم از هنري/ ادبي ـ فرهنگي/ شهروندي ( اجتماعي)/ ديني/ ورزشي/ علمي
۲. خدمات كتابخانه اي
۳. خدمات كانوني ( گروه هاي داوطلب فعاليت فرهنگي ـ هنري)
۴. خدمات نمايشگاهي: مانند نمايش حجم و نگاره، فيلم ، كتب و بازارچه هاي فرهنگي ...
۵. خدمات تفريحي ـ تفرجي: انواع تورها و مراسمات
۶. خدمات ورزشي
۷. خدمات مشاوره اي
۸. خدمات نشر كاغذي و الكترونيك
۹. خدمات آييني و جشنواره اي
هر يك از اين رده هاي خدمتي شكل ويژه اي از مديريت را اقتضا دارد، كه در شرايط جاري بدلايل عديده از جمله نبود معيار، اين متغير رعايت نمي شود. بحث احتياج به بسط و تحليل نظري دارد. علاقمند دريافت نظرات هستم.
معماری ساختمانی چه داخلی و چه بیرونی، نسبت محکمی در برداشت مخاطب از ماهیت فرهنگی یک محیط دارد. کم نیستند اماکنی از سازمان که نه موقعیت جغرافیایی استقرارشان و نه وضعیت معماری ساختمانی آنان، هیچکدام نشان دهنده مکان فرهنگی یک مجموعه باشد. این در حالیست که پیشینه تاریخ معماری ما دلالت بر آن دارد که اماکن دینی و فرهنگی ما بافت ساختمانی انحصاری و متمایزی را برای خود تعریف کرده است که مساجد و قهوه خانه ها گواه این واقعیتند... .
مراجعه کننده به مرکز فرهنگی در وهله نخست، تحت تاثیر فضای مجموعه و بویژه معماری آن قرار می گیرد، این یک اصل انسانی است و البته نقطه تغافلی است که ما کمتر بدان توجه کرده ایم... .
چند روز پيش سري به فرهنگسراي اخلاق زدم . اقدام در خوري را از سوي رييس فرهنگسرا در امور آموزش شاهد بودم . آقاي كاظم زاده تلاش داشته تا آموزشها را ابتدائا منسجم و هدفمند كند، بنابراين في المثل با دسته بندي انواع كلاسهاي آموزش موسيقي ، به اين نتيجه رسيده كه برگزاري ۲ جلسه آموزش مباني تئوريك موسيقي براي هر هنرجو ضروري است. وي با توجه به تب فراگيري موسيقي ، توجه به موسيقي داراي بنياد مثل موسيقي كلاسيك و سنتي را واجد توجه بيشتري نسبت به ديگر انواع موسيقي مثل پاپ و ... دانسته است. اين غني سازي و اولويت دهي در خور اعتناست ـ جداي از اينكه آنرا صحيح بدانيم يا خير ـ وي همچنين براي هر رده آموزشي به قول خود يك سوپروايزر ـ ارشد ـ برگزيده و با هر يك از اساتيد آموزش خود بطور جداگانه صحبت ،آنان را ارزيابي كرده و از اهداف آموزشي فرهنگسراي و خواست خود براي آنان ، مطالبي را توضيح داده است. در اين گفتگوها وي به نحوه تربيت فرزندان محله بعنوان امانت مردم و مسئوليت ما نسبت به آنان توجه مي دهد . اين وضعيت در كوتاه مدت به زعم ايشان موثر و كارگر بوده است.
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس چه سفرها كرده ايم، چه سفرها كرده ايم
ما براي بوسيدن خاك سر قلهها چه خطرها كرده ايم، چه خطرها كرده ايم
ما براي آنكه ايران گوهري تابان شود خون دلها خورده ايم خون دلها خورده ايم
ما براي آنكه ايران خانه خوبان شود رنج دوران برده ايم رنج دوران برده ايم
ما براي بوئيدن بوي گل نسترن چه سفرها كرده ايم، چه سفرها كرده ايم
ما براي نوشيدن شورابههاي كوير چه خطرها كرده ايم، چه خطرها كرده ايم
امروز صبح پيكر " نادر ابراهيمي" سازنده آن سريال و سراينده شعر آن ترانه را از خانه هنرمندان به منزل ابدي اش تشييع كردند. من كه با شعرهاي وي را در ايام طفوليت در پيك مدرسه آشنايي داشتم به قصد قرائت فاتحه و اداء احترام در اين مجلس حاضر شدم، گروهي از علاقمندانش آمده بودند و آقايان مجابي ـ نويسنده و مترجم ـ و پوراحمد ـ نويسنده و كارگردات ـ دربارهاش به ذكر سخن پرداختند. خدايش رحمت كناد.
رفته رفته مي بايست كار برنامهاي را از حالت تك بعدي به شكل "بستهاي ، منظومهاي و چند بعدي" تبديل كنيم ... . كه هم متضمن گسترش زمان باشد و هم به جنبههاي ديگر موضوع وسعت بيشتري دهد.
چندي قبل، به اتفاق جايي بوديم . درباره مقتضيات و مختصات كار فرهنگي صحبت بود. نكتهاي را عنوان كرد كه دقيق و ارزشمند يافتمش! ميگفت جا دارد به مراكز فرهنگي بسان پناهگاهي نگريسته شود كه بخش قابل توجهي از شهروندان صدمه خورده براي امان،بدانجا پناه مي جويند. كساني كه در تحير هويتي، ناملايمات اجتماعي و صدمات ناشي از كجيها، يا مانده و يا درمانده اند. اين گونه مراكز مي بايست چه به لحاظ بضاعت محتوا و چه از نظر آب و گل و بر و رو، اماكني باشند كه براي حضور در آن همه جوره جذابيت وجود داشته باشد. مراكز فرهنگي بايد "بهشت كوچكي" براي مخاطب و شهروندان باشد.
همان موقع يادم به زماني افتاد كه در بهمن خدمت ميكردم. مراجعه كنندگاني بودند كه با گفت و شنود با آنان احساس ميكردم به بهمن پناه آوردهاند...
نکته ای را آقای جمالی عنوان کرد که بنظرم رسید در خور اعتناء است. او می گفت چنانچه در محله شما، زماني پاساژ و بوتیک و فروشگاه لوازم خانگی و ... از این دست را ببندند،ممکن است چندان مورد اعتراض و اعتناء شما قرار نگیرد،اما اگر نانوایی ... محل تعطیل شود ،حتما محل چالش و اعتراض شما و اهل محل قرار خواهد گرفت.چرا؟ چون نانوایی با نیاز پیوسته تر مردم مرتبط است. بنابراین هرچه به نیازهای پیوسته تر و مرتبط تر مردم توجه کنیم، رونق بیشتری را برای حوزه کار و فضای خدمتی خود، فراهم ساخته و امکان ارتباط با احاد جامعه را تقویت نموده ایم. چاره ما توجه به نيازهاي ملموس و فوري اهالي محل است. بخاطر همين هم امکانات آموزشی خود را تقویت کرده ایم و فضای تازه ای را برای مهدفرزندان محله مهیا نموده ایم و توان سرويس دهي كتابخانه را بيشتر ساخته ايم.